تاريخ چيست ؟

آيا مي دانيد وقتي به آسمان نگاه مي كنيد گويي به نوعي به تاريخ مي نگريد؟ وقتي شما ستاره ها را مي بينيد، اين خود آنها نيست كه به چشم شما ديده مي شوند بلكه اين نور آنهاست كه غالباً از پس صدها هزار سال نوري به شما مي رسند. از كجا مي دانيد كه درست در زماني كه شما به آن ستاره ي درخشان مي نگريد سالها از مرگش نگذشته باشد؟ مي بينيد كه حق با من است وقتي شب به آسمان مي نگريد شما به گذشته ي آسمان، به عبارت ديگر به تاريخ مي نگريد!

ديدن تاريخ در حالتهاي ديگر نيز ممكن است. تا به حال گنجنامه ي همدان را ديده ايد؟ به تخت جمشيد يا شوش رفته ايد؟ اگر وقتي در يكي از اين مكانهاي تاريخي هستيد لحظه اي از حال غفلت كنيد و خود را به هواي باستاني محل بسپاريد ناگهان گويي چيزي شما را از جا مي كند، و شما را مي برد بسيار دور، به 2000، 3000 سال پيش، و شما اگر بخواهيد شايد حتي بتوانيد با دست كشيدن بر سنگي، بر ديواري و يا خيره نگريستن در خطي مردمان آن سوي زمانها را دريابيد و به نوعي يك حضور جسماني در تاريخ پيدا كنيد.

يك مثال ديگر بزنم. بر اين باورم كه وقتي به پيرزني نظيف با چارقد سفيدش مي نگريد، وقتي به پيرمردي كه خم خم راه مي رود و برعصايي كهنه تكيه داده است، مي نگريد باز گويي به تاريخ مي نگريد. مي پرسيد چگونه؟ آن پيرزن تنها زني 80، 90 ساله نيست كه همين 80 و 90 سال را در اين خاك زيسته است و ديگر هيچ. آن پيرمرد با باورهايي كه ريشه هايي در هزاران سال پيش را يدك مي كشد، تنها مردي در سنين پيري نيست. او حافظه اي است كه از تاريخ ميراث دارد.حافظه اي كه اگر به سراغش برويد، اگر به پرسشش بگيريد، آنوقت مثل همان اثر باستاني ناگهان درهاي تاريخ را به رويتان باز مي كند و شما را از جا مي كند، مي كند تا ببردتان در قرنها ، هزاران سال پيش. و ببينيد كه اين تاريخ است.

راستي آيا مي توان بدون تاريخ زيست؟ تاريخ همه جا هست، در نام كوچه اي كه خانه ي شما در آن است. در غذايي كه با لذت مي خوريد. در نامي كه بر فرزندتان نهاده ايد. تاريخ در ماست، در رنگ پوستمان، بالايي و كوتاهي مان. تاريخ در حافظه ي ماست. نه تاريخي كه در دبيرستان خوانده ايم، تاريخي كه با خود حملش مي كنيم.

اگر قطعه ناني را كه بر زمين افتاده برمي داريد، مي بوسيد و كناري مي نهيد، اگر كليد برق را مي زنيد و مي شنويد كه كسي نام خدا را بر زبان مي آورد، اگر به اكراه در شب ناخن مي گيريد، اگر از هدر دادن آب، حسي مثل حس گناه پيدا مي كنيد، و بسيار اگرهاي ديگر بدانيد كه اين تاريخ است كه بر شما حكم مي راند.

مي خواهم بگويم كه ما را از تاريخ گريزي نيست، چه گريزي، كمند انسانهايي كه از هزاران سال زيستن بر اين خاك تنها يادهاي خوب، نام هاي نيك بر جا گذاشته اند. پس چه گريزي؟ بياييد با خودمان، با باورهايي كه به قدمت ما هستند، با غروري كه برخاسته از هزاران سال كوشش است، با پدران و نياكانمان، بسازيم. به ياد بياوريم در اين دنيا آدمياني مي زيند كه افتخارشان به ديوارهاي فروريخته ي روميان است كه از پس فتحي برايشان به جا گذاشته اند. كساني كه براي نگهداري ديوار دويست ساله اي چه ترفندهاي فني اي كه به كار نمي برند و آنگاه چشم بازكنيد و ببينيد كه در خاكي مي زييد كه هر جايش، هر شهرش ، هر تپه اش را بكاويد به هزاره هاي تاريخ مي رسيد. سخن از ده سال و صد سال نيست، اينجا كشور هزاره هاست.

تاريخ نامي ديگر نيز دارد كه همانقدر محترم است. نام ديگر تاريخ نام آنهايي است كه تاريخ را ساخته اند. جايي خواندم كه چه باك كه گنجينه ي جيرفت را ببرند، چه باك كه سر سرباز هخامنشي را سرقت كنند، ما در سرزميني مي زييم كه مردمان به وجود آورنده ي تاريخ زيسته اند. نگوييد كه از فضل پدر تو را چه حاصل؟ همينكه مي توانيد اين را بگوييد، به اين شيوايي بگوييد، از آن است كه يك انسان از سرزميني تاريخي هستيد. انساني كه وقتي مي انديشد تنها نيست، از بزرگمهر تا سعدي ياريش مي دهند كه اگر بخواهد، آنچه مي گويد بهترين باشد.

هيچ فكر كرده ايد چه به سادگي مي توانيد حرفهاي فردوسي، سعدي، حافظ و مولانا را بخوانيد و با بزرگترين هاي جهان هم زبان باشيد؟ هيچ به اين نعمت متوجه بوده ايد؟ شايد يك شعر حافظ را هم حفظ نباشيد، شايد سراغ خيام نرفته باشيد، شايد تاكنون سعدي را نخوانده باشيد، اما نكته همين جاست. نمي گويم نيازي نيست، هست، برويد بخوانيد حفظ كنيد، اما نعمتي كه شما داريد اين است كه اگر هم شما نخوانده ايد اين بزرگان را، نياكان شما خوانده اند، پدربزرگي حتما داشته ايد كه چند حكايتي از سعدي را حفظ مي دانسته است، عمه اي ، دايه اي. فرق شما با آن امريكايي اي كه مولانا نخوانده است بسيار است. اگر هرگز در عمرتان هم مولانا نخوانيد، از اين نظر با او متفاوتيد. شده است برويد در صف نانوايي و پيرمردي خوشرو را ببينيد كه به اندك انگيزه اي، بيتي از سعدي بخواند؟ اين است فرق شما با آن امريكايي. شما با اين بزرگان زيسته ايد، بي كه بشناسيدشان. با نياكانتان كه در شوش كه در هگمتانه كه در تخت جمشيد بوده اند زيسته ايد بي كه بدانيدشان. و اين است نام ديگر تاريخ، مردماني، كه تاريخ را ساخته اند و نام خود، هيبت خود و باور خود را به او داده اند.

سیما سلطانی

/ 4 نظر / 50 بازدید
محتشمی

خوب بالاخره ما تاريخيم يا تاريخ شاز يا تاريخ نگار ياتاريخ پردار تکليفمان را روشن کنيد جانم

احياء

به به؛ صدای سیمای عزيز انجمن پس ازمدت هابه گوشمان رسيد .آن هم باسخن گفتن از تاريخ و کشاندن مخاطبش به گستره تاریخ بشری سیما! چه راز و رمزی است در تاریخ که اینگونه ما رامفتون کرده وبه دنبال خود می کشاند؟

سيما سلطاني

احيايي عزيز تاريخ يعني ما. يعني آنچه انجام مي دهيم، آنچه مي انديشيم و آنچه به آن اعتقاد داريم. تاريخ يعني گذشته ي ما، خوب و بد اين گذشته، مي بيني كه گريزي از تاريخ نيست. البته مي توان گفت كه ما به يك معنا تاريخ ساز هم هستيم، اما تاريخي كه مي سازيم چيزي است كه هستيم. اين است كه شايد كساني در چگونگي و تحليل تاريخ ايران مانده اند، چرا كه اين تاريخ تاريخ ملتي است كه خواندن روحش، فهم انديشه اش و مقياس آرزوهايش آسان نيست. با سلام براي خانم محتشمي عزيز.

سيما سلطانی

با سايت شما تصادفي آشنا شدم. مطلب خانم سيما سلطاني در رابطه با مفهوم تاريخ را مطالعه كردم و بسيار لذت بردم. اگر خانم سلطاني همان هم كلاسي سابق بنده در دانشكده ادبيات مشهد در رشته تاريخ باشند با شناختي كه بنده از ايشان دارم داراي طبع لطيف و صادقي هستند. اميدوارم هرجا كه هستند خداوند پشت و پناهشان باشد.شاهرخ عربشاهي