شنيدم كه استاد ارجمندم دكتر شيرين بياني دچار ناراحتي چشم هستند و شنيدم كه پزشك از خواندن و از نوشتن، به طور موقت، انذارشان داده است. يادم افتاد از سالهاي شيرين درس خواندن كه آن مهربان با جثه ي نازكش بر ميز و نه بر صندلي مي نشست و چه به شيريني از ايران باستان مي گفت. گفتنش از ايران چنان پر شور بود كه دل رميده ي ما را بيش از بيش به اين جاودانه ترين مادر، ايران، عاشق مي كرد. دكتر بياني مادري است دانا كه دانشجويانش را چون كودكاني مي پرورد و پيش از آن كه درس تاريخ بگويد، رمز دوست داشتن را با آنان در ميان مي گذارد و خدا مي داند كه تاريخ خوانها تا چه حد لازم است كه چندين واحد دوست داشتن بگذرانند كه به ويژه در تاريخ ايران پيش درس همه ي واحدهاست. چه آنها كه با او مغول خوانده اند و به عشق او و نه به كشش دوره ي پر شكنجه ي مغول، پايان نامه ي مغول گذرانده اند، و چه آنها كه با او كارنامه ي اردشير خوانده اند و نامه ي تنسر، همه مي دانند كه آنچه ما از استاد آموخته ايم بيش از آنكه مغول و ساساني باشد، عشق به ايران و به آدميان بوده است. خدايش نگه داراد.
سیما سلطانی
|