- انجمن زنان پژوهشگر تاریخ -
 
 

انگشتهای بوشاسپ، دیو تنبلی را از پلکهای خواب‌زده‌ام کنار می‌زنم، می‌روم که چشمها را بگشایم. نرمی سرانگشتان بلندش اما،  رویای بامدادی را به زیر پلکهایم بازمی‌راند. به همان حال می‌مانم. انگشتها آرام می‌گیرند. لبخندش را می‌بینم. مباد که بر من چیره  شود. می‌جنبم باز. دستهای بلندش کشیده‌تر می‌شود، انگشتها به اصرار بر پلکهایم می‌نشینند. رویای آبی‌ام باز به زیر پلکها می‌خزد. گرمای بالین، هوشیاریم را می‌پراکند. با چشمهای بسته، لبخندش را می‌بینم. لبخند بوشاسپ را که می‌رود بر من پیروز شود. خانه در زیر دستهای بلندش، کوچک و تاریک می‌نماید و رویای آبی مجالم نمی‌دهد. غرق در خواب بامدادی جنگیدن را از یاد برده‌ام. به خود می‌گویم جهان باید صبوری کند هنوز، جنگاوری که خواب مانده است!
ناگهان صدایی می‌شنوم، از دورها، صدایی پرشور و گرم. صدایی که انگار از روی بهار می‌خواند. صدایی مثل چک چک آب، مثل راه یافتن کودکی به زندگی، پرهیاهو، مثل پرگویی زنان شاد. مثل صدای سروش، صدای  خروسی که در روستا می‌خواند. صدا از نرمی انگشتان بوشاسپ کاسته است. با یک حرکت، کنارشان می‌زنم. پیش از آن که بلند شوم حتی، خانه از آوای صبح پر می‌شود، بوی قهوه و نان گرم و هیاهوی کودکان. به گوشه‌ای خزیده است دیو، بوشاسپ، دستهای بلندش، گره‌خورده و درهم: شاید صبحی دیگر.  

سیما سلطانی

                                        

لینک نوشته
یکشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٦ - انجمن زنان پژوهشگر


جهت رويت مطالب قبلي به آرشيو وبلاگ مراجعه كنيد
 
انجمن زنان پژوهشگر تاريخ
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


Powered by:
پرشین وبلاگ