- انجمن زنان پژوهشگر تاریخ -
 
 

یلدا گذشت، تولد مسیح گذشت. ولنتاین گذشت، اسفندگان نیز می‌گذرد. سرم را از تقویم کهنه‌ام بلند می‌کنم و ذهنم را ورق می‌زنم تا در خاطره‌ام، روزی را بیابم که به دنبالش هستم. روزی که یلدا نیست، اگرچه روشنی صبح پس از یلدا را دارد. روزی که تولد مسیح نیست اگرچه آوای زنگش، آوای کودکی است. روزی که ولنتاین نیست، اگرچه بوی گل سرخش، کوچه‌ها را برداشته است. روزی که اسفندگان نیست، اگرچه زنان، این فرزندان زمین، سربلند و پاک، پا بر خاک مقدس می‌گذارند. خاطره‌ام خالی است اما. چیزی مبهم، مثل نوری که می‌رود خاموش شود، مثل صدایی که به سختی شنیده می‌شود، چیزی دور، حرفی از انکار می‌بینم. کتابهای تاریخم را کنارم می‌چینم تا در آشوب چکاچاک شمشیرها، در هرم آتش کتابسوزان، در هجوم بی‌وقفه‌ی دشمنان، در ستم نامردمان، گوشه‌ای بیابم، دنجی، تا شعله‌ی آفتاب سرزمینم گرمم کند. سرما اما تا مغز استخوانم را می‌سوزاند. تاریخ، بی‌شک، برای به رویا فرو بردنم، انتخابی ناشایست است. گفته بود روزی که: ایران کشوری آیینی است . سر خم می‌کنم تا آیین بهترین روز، نوروز، دلم، خانه‌ام و قلمم را به تصرف درآورد. سر خم می‌کنم تا فراموش کنم آن خون‌ها، آن اشک‌ها را. سر خم می‌کنم تا به یاد آرم آیین سرزمینم را که جهانیان را می‌خواند به صلح، به زیبایی، به آرامش. سر خم می‌کنم تا مرگ را فراموش کنم و به یاد آورم که هزاران سال پیش از پدری که خاک را مقدس می‌دانست و مادری که به مهر زندگی را برکت می‌بخشید، تولد یافته‌ام.

سیما سلطانی

 

لینک نوشته
دوشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٦ - انجمن زنان پژوهشگر


جهت رويت مطالب قبلي به آرشيو وبلاگ مراجعه كنيد
 
انجمن زنان پژوهشگر تاريخ
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


Powered by:
پرشین وبلاگ