- انجمن زنان پژوهشگر تاریخ -
 
 

بسمه تعالی

انجمن زنان پژوهشگر تاریخ برگزار می کند:

زنان و آئین های باستانیبا حضور
سرکار خانم سیما سلطانی

زمان: پنج شنبه ۲۳/۱۲/۸۶
مکان: میدان انقلاب - خیابان آزادی - بعد از جمالزاده جنوبی - خیابان نوفلاح - خیابان نوفلاح - شماره ۷۱
 
لینک نوشته
سه‌شنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٦ - انجمن زنان پژوهشگر


               

اگر چشم بدوزی به چهره‌ی لطیفشان، شاید جای اشک اگر خوب به آسمان ایران نگاه کنید، آن چنان که در کودکی به آن خیره می‌شدید، انبوه فروهرها را می‌بینید که با پیکرهای کوچک بی‌رنگشان در آبی اسفندماه پرپر می‌زنند و هر یک گویی نگران کسی هستند. بینشان هستند فرشته‌های کوچکی که سرزنده و امیدوارند، لابد همزادان دختران و پسران ایرانی  هزارانی نیز هستند که گویی دلزده‌اند، نگوییم مأیوس، بغ کرده‌اند و گرفتار. مگرنه اینکه این فرشته‌های همزاد، جهان مینوی را ترک کرده‌اند تا با ما باشند و همراه ما با بدی و پلیدی و دروغ بجنگند؟ از همین است شاید که بالهای نازک اهورایی‌شان، گاه‌گاه زخمی است  خشک‌شده‌ای را نیز ببینی. شکایتی ندارند اما. هرجا که مردمی انبوه، جمعند، اگرچه بوی‌های ناخوش نیز مشام کوچک آنان را بیازارد، می‌توانی دید که کشیده‌تر شده‌اند، گویی باری کمتر شده‌است از دوششان. مردمان چون باهمند، گرامی‌ترند

 جای‌جای می‌بینیشان که دل‌دل می‌کنند تا فروردین فرا رسد، ماه فروهرها. در آن نخستین روز ماه، فروهر نیاکان ایرانیان، رفتگان ما، تنگنای آسمان را پر خواهند کرد که با نفس گرمشان دلمردگی‌ها را آب کنند و به فروهرهای سرمازده‌ی ما دل بدهند. از این است که باید خانه‌ها را بروبیم، سبزه‌ها را برویانیم، سفره‌ی سین‌های امید و زندگی را پهن کنیم، دلها را بپالاییم و رخت نو بپوشیم تا آن هنگام که فروهر عزیزان رفته، این گرامی‌ترین میهمانان، به خانه‌های پاکیزه‌ی ما پای می‌گذارند، بر ما برکت بخشند و به ما دعای خیر کنند و فروهرهای ایرانیان را یاری دهند تا در این دنیای بزرگ با دروغ و پلیدی بجنگند 

 شاید وقتش شده باشد که خوب به آسمان ایران نگاه کنید، نه آن دورها، همین آبی نزدیک را. کوچک زخمی خود را دریابید، همان با نگاه، همان با پیمان                                           

 سیما سلطانی

لینک نوشته
جمعه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٦ - انجمن زنان پژوهشگر


انگشتهای بوشاسپ، دیو تنبلی را از پلکهای خواب‌زده‌ام کنار می‌زنم، می‌روم که چشمها را بگشایم. نرمی سرانگشتان بلندش اما،  رویای بامدادی را به زیر پلکهایم بازمی‌راند. به همان حال می‌مانم. انگشتها آرام می‌گیرند. لبخندش را می‌بینم. مباد که بر من چیره  شود. می‌جنبم باز. دستهای بلندش کشیده‌تر می‌شود، انگشتها به اصرار بر پلکهایم می‌نشینند. رویای آبی‌ام باز به زیر پلکها می‌خزد. گرمای بالین، هوشیاریم را می‌پراکند. با چشمهای بسته، لبخندش را می‌بینم. لبخند بوشاسپ را که می‌رود بر من پیروز شود. خانه در زیر دستهای بلندش، کوچک و تاریک می‌نماید و رویای آبی مجالم نمی‌دهد. غرق در خواب بامدادی جنگیدن را از یاد برده‌ام. به خود می‌گویم جهان باید صبوری کند هنوز، جنگاوری که خواب مانده است!
ناگهان صدایی می‌شنوم، از دورها، صدایی پرشور و گرم. صدایی که انگار از روی بهار می‌خواند. صدایی مثل چک چک آب، مثل راه یافتن کودکی به زندگی، پرهیاهو، مثل پرگویی زنان شاد. مثل صدای سروش، صدای  خروسی که در روستا می‌خواند. صدا از نرمی انگشتان بوشاسپ کاسته است. با یک حرکت، کنارشان می‌زنم. پیش از آن که بلند شوم حتی، خانه از آوای صبح پر می‌شود، بوی قهوه و نان گرم و هیاهوی کودکان. به گوشه‌ای خزیده است دیو، بوشاسپ، دستهای بلندش، گره‌خورده و درهم: شاید صبحی دیگر.  

سیما سلطانی

                                        

لینک نوشته
یکشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٦ - انجمن زنان پژوهشگر


کارش کم شده است، رپیتوین را می‌گویم، کارش که گرم نگاه داشتن ریشه های درختان، در زیر زمین است، کم شده است. وقتی نگاهت را بچسبانی به ناصافی تنه‌ی سرمادیده ی درخت، می‌توانی جوانه‌های کوچک و سفت و سبزی را ببینی که اگرچه می‌دانند چه چشمها که نگران آنهاست، با صبوری نشسته‌اند تا نمایش نخوت را، به وقتش، آغاز کنند. رپیتوین، ایزد گرمای نیمروز و تابستان تا اولین روز فروردین در زیر زمین می ماند.تا نیمروز اولین روز فروردین، می ماند تا مبادا جوانه‌های کوچک وسفت و سبز، این طفلان مغرور توان مقابله با دیو سرما را از دست بدهند.
راستی هیچ فکر کرده اید که نیاکان ما با چه ظرافت و چه شعرگونه طبیعت را برای خود معنا می کرده‌اند؟ در این صبح های اسفندی، وقتی نوازش هوای بهاری را روی پوست صورت خود حس می‌کنید، وقتی بی‌توجه به اطرافیان، چیزی را، سرودی، شعری را زیر لب زمزمه می‌کنید، هیچ فکر کرده‌اید که کسانی در آن هزاره‌های تاریخ نیز برای این نوازش بهاری قصه می‌پرداخته‌اند؟ برای شکست دیو سرما سرود می‌خوانده‌اند و یکسره آماده می‌شده‌اند تا جشن بزرگ رونمایی بهار را در نوروز بزرگ گرد هم آیند؟
سیما سلطانی

 

لینک نوشته
چهارشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٦ - انجمن زنان پژوهشگر


یلدا گذشت، تولد مسیح گذشت. ولنتاین گذشت، اسفندگان نیز می‌گذرد. سرم را از تقویم کهنه‌ام بلند می‌کنم و ذهنم را ورق می‌زنم تا در خاطره‌ام، روزی را بیابم که به دنبالش هستم. روزی که یلدا نیست، اگرچه روشنی صبح پس از یلدا را دارد. روزی که تولد مسیح نیست اگرچه آوای زنگش، آوای کودکی است. روزی که ولنتاین نیست، اگرچه بوی گل سرخش، کوچه‌ها را برداشته است. روزی که اسفندگان نیست، اگرچه زنان، این فرزندان زمین، سربلند و پاک، پا بر خاک مقدس می‌گذارند. خاطره‌ام خالی است اما. چیزی مبهم، مثل نوری که می‌رود خاموش شود، مثل صدایی که به سختی شنیده می‌شود، چیزی دور، حرفی از انکار می‌بینم. کتابهای تاریخم را کنارم می‌چینم تا در آشوب چکاچاک شمشیرها، در هرم آتش کتابسوزان، در هجوم بی‌وقفه‌ی دشمنان، در ستم نامردمان، گوشه‌ای بیابم، دنجی، تا شعله‌ی آفتاب سرزمینم گرمم کند. سرما اما تا مغز استخوانم را می‌سوزاند. تاریخ، بی‌شک، برای به رویا فرو بردنم، انتخابی ناشایست است. گفته بود روزی که: ایران کشوری آیینی است . سر خم می‌کنم تا آیین بهترین روز، نوروز، دلم، خانه‌ام و قلمم را به تصرف درآورد. سر خم می‌کنم تا فراموش کنم آن خون‌ها، آن اشک‌ها را. سر خم می‌کنم تا به یاد آرم آیین سرزمینم را که جهانیان را می‌خواند به صلح، به زیبایی، به آرامش. سر خم می‌کنم تا مرگ را فراموش کنم و به یاد آورم که هزاران سال پیش از پدری که خاک را مقدس می‌دانست و مادری که به مهر زندگی را برکت می‌بخشید، تولد یافته‌ام.

سیما سلطانی

 

لینک نوشته
دوشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٦ - انجمن زنان پژوهشگر


جهت رويت مطالب قبلي به آرشيو وبلاگ مراجعه كنيد
 
انجمن زنان پژوهشگر تاريخ
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


Powered by:
پرشین وبلاگ